![]() |
![]() |
|
| !!!!!!!!بدون شرح |
|
-------------------------!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
|
|
سلام
ماه رمضون اومد چهار روزشم گذشت خيلي دوسش دارم جداي از فضاي معنويه فوق العادش اينكه يكمي برنامه همه چيزت تغيير ميكنه و يه نمه اين زندگيه تكراريت از تكراري بودن در مياد برام جالبه... براي من به شخصه كه همه چيز متحول ميشه از ساعت خواب و بيداري بگير تا.... به طور كلي شب بيدار موندنو خيلي دوس دارم يعني با آرامش و سكوته وحشتناك توپش خيلي حال ميكنم از اونجاييم كه اين ماه مخصوصا حالا كه تابستونه بيشتر روزشو كه روزه ام ميخوابم شباش بيدارمو از اين فرصتهاي دوس داشتني نهايت استفاده رو ميبرمو كارايي كه دوس دارم انجام ميدم!!!! نميدونم چرا خيلي وقتا با وجود اينكه كلي حرف براي نوشتن دارم حوصلم نميگيره تايپش كنم يعني يه جورايي شايد انگيزشو ندارم اما امشب ديگه به خودم قول داده بودم كه آپش كنم با شناختيم كه از خودم دارم مطمئنم اگه رو وبلاگم كار ميكردمو براش بيشتر وقت ميزاشتم ميتونستم تبديل به اين وبلاگهاي پربينندش كنم ولي فعلا دوس دارم بيشتر يه فضايي باشه تا خودمو تخليه كنم صرف نظر از اينكه بخوام به اين فكر كنم كه چي بنويسم تابراي خوندن ديگران جذاب باشه!!! ترم تابستون گرفتم كه هشتم و دوازدهم امتحاناشه دارم با هزار مصيبت با زبون روزه ميخونمشون هدفم هم فقط پاس كردنشونه آخه دروسه عمومين برام هيچ جذابيتيم ندارن ميخواستم پاس كنم كه ديگه عمومي نداشته باشمو ترم آخر فقط پايان نامم بمونه و فرصت بيشتري براي خوندن دروس فوق داشته باشم... بايد همه تلاشمو بكنم كه سال اول فوق قبول شم چون ميدونم اگه بخوام يه سال صبر كنم خيلي تو خوندن تنبل ميشم....مخصوصا كه بابا از همين الان قول جايزه قبوليمو داده كه مثلا انگيزه بگيرم.... تا چه شودو پروردگار چه خواهد... شباي ماه رمضونتون مهتابي!!!(طبعا روزاشم آفتابي! يا علي |
|
سلام!!!
اصلا فک نمیکردم آپ کردن وبلاگم بعد از این همه اونم همش توی ۳ خط نظریو در پی داشته باشه که در کمال تعجب دیدم نه!!! مثله اینکه هنوز کسایی پیدا میشن که بهم سر میزنن!!!! (دروغ نشه کلی حال کردم عادت دارم همه چیزو زیادی توضیح میدم جوری که طرف از سیر تا پیاز قضیه کمپلت دستش بیاد!!! در مقابلم یه وختایی وقتی تو مود قضیه ایکه برام توضیح میدن نباشم باید کلی برام توضیح بدی(اونم از نوع واضح و مستقیم و بی ابهامش!!!)تا بگیرم چی میگی وگرنه ۵تومنیه نمیافته که نمیافته!!! مثله اینکه همین پست ۳ خطیم که فکر میکردم بینياز از توضیح و کامله کلیم مبهم بوده و میشده برداشتهای مختلفی ازش کرد!!! اول از همه يه سوال چرا اونطور كه از كامنتاتون فهميدم همتون يه جورايي از اين پستم برداشت عشقولانه كردين؟؟!!!!!؟؟؟؟ نميدونم اما برام جالب بود كه اينطوري فكر كردين!!!شايدم حق داشتين!!! اما دوس دارم يه توضيح براي روشن تر شدن پستم بدم!!! به شخصه يه معناي خيلي وسيع و كلي براي دوس داشتن تو ذهنم هست كه تعريفش توي ذهنم از خيلي كلمات ديگه مثله عشق و ...متفاوته!!! براي من دوس داشتن يه معناي كلي و وسيع رو شامل ميشه كه اندازش براي شخصيتهاي اطرافت متفاوته خوب اين طبيعيه كه تو خانوادتو دوس داري...دوستاتو دوس داري...حتي عشقتو دوس داري!!!!! اين دوس داشتنه كليته...مشكل من اينجاست كه فك ميكنم بين اين دوس داشتنه با وابستگي يه رابطه مستقيم هست به اين معني كه هركيو بيشتر دوس داري بهش بيشتر عادت ميكني بيشترم بهش وابسته ميشي!!!!تا اينجاش درست؟ حالا نكته آزار دهنده اين دوس داشتنه هم همينه اينكه ترك هر نوع وابستگي وكلا هر چيزي كه يه آدمو از روال عاديش جدا كنه خيلي سختتر از اون چيزيه كه فكرشو ميكني!!!(به جرئت ميگم كه درك اين مسئله فقط و فقط از كسايي بر مياد كه از دست دادن يكي از اين وابستگيهارو درك كرده باشن مخصوصا از نوع براي هميشه اش!!!! خلاصه اينكه وقتي ميخوام به خودم توسط حس قشنگ دوست داشتن انرژي بدم و خوشحال باشم از اينكه هستن اطرافم كسايي كه دوستم دارند و من دوستشون دارمو بهشون بسته ام به صورت غير ارادي موج منفي حاصل ازاضطرابهاي ناشي از اجبار براي رفع اين وابستگيها و كلا ناپايدار بودنشون حسابي منو بهم ميريزه!!!!)جوري كه منو ۲ نصفه شب از خواب ميندازه تا پا شم آپ كنم بگم دلم دوس داشتن بي دغدغه ميخواد كه متاسفانه محاله محاله محاله!!! مجنون نوشت: جيگر ممنون از نظرت اما فك كنم دوس داشتنو تو اين بعدي كه من ازش صحبت كردم در نظر نگرفتي!!!شايد تو يه بعد ديگه نظرت قابل قبول باشه اما تو خودت فك كن مثلا مامانتو خيلي دوس داري اما واقعا فكر اينكه خداي نكرده خداي نكرده روزي از دستش بدي برات عذاب آورنيست؟؟؟؟ وگرنه تو اون بعدي كه تو نظر دادي من كلا عاشق اين جمله شريعتيم: خدايا به هركه دوس ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هركه دوس تر ميداري بچشان كه دوس داشتن از عشق برتر است!!!! آرفين نوشت: آره عزيزم بهت سر ميزنم اماپيش نيومده نظر بدم متاسفانه!!!)قهر كردنم بلد نيستم(اينم مامانم يادم نداده متاسفانه يعني چي كه پس تو هم اره آزاده نوشت: يعني چي كه تو وبلاگت هيچي نيس هاجر نوشت: به قول عزيزي: اگه ۸لايه هم ايزوگامت كنن بازم معرفته كه ازت چكه ميكنه مگه ميشه يادم بري فقط كم سعادتي از ماست!!! ساده نوشت: حالا چرا گريه ميكني؟نخير تو رو يادم نرفته!!! دوست دارم زياد (اما بي دغدغشو قول نميدم همگي نوشت: مرسي كه مياين و سر ميزنينو نظر ميدين اين لطفتونو ميرسونه |
|
ساعت ۲ نصفه شبه!!!!
هلک و هلک از رو تختم بلند شدم از خوابم زدم که فقط بگم: دلم یه دوس داشتن بی دغدغه میخواد!!!!!!!!!!!!!!! |
|
سلام---
امروز بعد از مدتها اومدم وبلاگم یه سری بزنم دیدم ای دل غافل بالاخره بچه ام یک ساله شد اصلا باورم نمیشه یک سال از تولدش گذشت چقققققققققققققققققدر زود گذشت واقعا!!!! دقیقا یک سال پیش در بدترین شرایط روحی تصمیم گرفتم برای در اومدن از اون حال و هوا یه حرکت جدید بزنم این شد که تصمیم به نوشتن این وبلاگ خصوصی کردم(قبل از این یه وبلاگ تخصصی رشته ام داشتم که ۳ سالی از تولدش میگذره البته خیلی زود به خاطر مشغله هام رهاش کردم البته این مشغله ها تا حدودی بهونه است و مشکل از کم کاریه خودم هم بود!!! داشتم میگفتم برای رهایی از اون شرایط بد تصمیم به نوشتن کردم همیشه وقتی زیادی ناراحتم با نوشتن خودمو تخلیه میکنم قبل از این وبلاگ همیشه کلی توی ورق کاغذ حرفامو مینوشتم وبعد از اینکه آروم میشدم همشونو ریز ریز میکردم تا یه وقت کسی نخونه خوبیه این وبلاگ اینه که دیگه لازم نیس واسه اینکه کسی سر ازش درنیاره سه ساعت وقتمو رو پاره کردنش بگذرونم!!! از بین کسایی که تو دنیای حقیقی منو میشناسن تنها یک نفر آدرس وبلاگمو داره که اونم مطمئنم به اینجا سر نمیزنه این یک سال گذشت با همه سختیهاش خیلی خیلی خیلی سال بدی بود اینقدر که به اندازه بقیه عمرم براش ناراحتی کشیدم و غصه خوردم!!! در هر صورت هرچی بود گذشت دیگه نمیخوام بهش فکر کنم فقط سعی میکنم در مورد جنبه های مثبت آینده و برنامه هایی که دارم فکر کنم!!! -امتحانهام تموم شد اما پروژه هام مونده از اونجایی که وقتم به اندازه کافی هس(تا اول مرداد ماه) خیلی براش استرس ندارم خدا رو شکر -این دوران انتخابات هم خیلی دوران بد و اعصاب خوردکنی بود خدا رو شکر که تموم شد امیدوارم عواقبشم زودتر بتمومه!!! -حدود ۳ترم دیگه فارغ التحصیل میشم باورم نمیشه!!!البته بازم باید درگیر کنکور ارشد بشم با این تفاوت که دیگه به هیچ وجه مثل کنکور قبلیم احساس استرس ندارم!!! -از اینکه میخواد تعطیلات تابستون شروع بشه هیچ حس خوبی ندارم اصولا بیکاری بیشتر از ۲هفته حالمو بد میکنه!!! -اگه خدا بخواد بالاخره بعد ۴سال امسال میخوام برم کلاس تعلیم رانندگی!!!(بازم اگه چیزی پیش نیاد -منتظر هر چیزی بخوای بمونی خیلی بده خیلی(اصولا به نظر من انتظار از سختترین شرایطه -خیلی بده که ندونی باید احساستو چطور و تا چه حدی بروز بدی که بعدن پشیمون نشی!!!(از طرفیم هیچ خوش نداری به خودت دروغ بگیو با خودت روراست نباشی -دلم براش تنگیده زیاده پی نوشت:دیشب توی خواب یه سوسک اومده بود رو گردنم که با دست پرتش کردم ولی افتاد رو او دستم پاشدم با هول دستمو تکون دادم انداختمش زمین بعد پتو رو انداختم روش اینقدر با مشت کوبیدم رو کلش که له و لورده شد ولی عضله دستم هنوز از شدت مشتا درد میکنه!!!! در آخر خوشحالم که بعده مدتها تونستم آپ کنم حتی اگه هیچکس نوشته هامو نخونه لااقل دفترچه خاطرات خودم پربارتر شد یا علی
|
|
دستشو برای آخرین بار تو دستام گرفتم و با تمومه وجودم بهش گفتم که دوستش دارم اما نفهمید...
حتی هیچ تغییری تو نگاهش نداد بدتر از اون اینکه حتی لبخند هم نزد... شک کردم که شاید صدامو نشنیده برای بار دوم با تموم وجود گفتم که دوستش دارم اما این بار فقط با چشمام... نفهمید... معنیه نگاهمم نفهمید... نمیدونم...شاید!!!! منتظر پرواز بود که نفهمید...شاید... پی نوشت:بدون شک این متن یک متنه عاشقانه نیس!!! |
|
سلام....
-یزد٬شهر بادگیرها....مسافرتهای جمعی با دوستان و همکلاسیها همیشه معرکه ست و مزه ش تا آخر عمر زیر زبونه!!! -اواخر ترم٬ترمی که وحشتناک شروع شلی داشت و در نتیجه باید پایان سفت و سختی داشته باشه!!! -نمایشگاه کتاب٬تحریک حس نوستالوژیک و.....(ترجیحا سکوت -و در آخر...احساسات قاطی پاتی شده و از هر طرف ورم کرده |
|
سلام...
واقعا که ما آدما موجودات عجیب غریبی هستیم همیشه به این حرف اعتقاد داشتم که اگه با کسی بیست سالم زندگی کنی باز هم دلیل نمیشه که بشناسیش چون همه آدما بلا استثنا ماسکهایی روی صورتشون دارن(اصلا بحثم این نیس که داشتن این ماسکا درسته یا نه!!!) اما این موردی که جدیدن باهاش برخورد کردم باعث در اومدن دو شاخ گنده(این هوا!!!! البته این شخصیت خیلی بهم نزدیک نبود و منم فقط از چیزی که خودش نشون میداد میشناختمش(به فرض راستگو بودنش)اما با وجود این وقتی به اصل شخصیتش اعتراف کرد واقعا کف کردم که ازاینکه چقدررررررررررررر توانایی در فیلم بازی کردن داشته رو شدن شخصیت اصلیش هیچ تاثیری تو زندگی من نداشت یعنی نه نفعی برام داشت و نه ضرری(چون میگم در زندگیه من نقش محوری نداشت و از فرعیات بود...) ولی.... موضوعی که خیلی برام عجیبه اطرافیانشن(منظورم اونایی که بهش نزدیک بودن..)یعنی واقعا اونا هم همینطور قبولش دارن و از اینکه شخصیت اصلیش رو بشه ضربه نمیبینن(البته بماند که این شخص رسما مشکل روانی داشت و یه آدم نرمال نبود و علت این نقش بازی کردناش هم همین رفع عقده های روانیش بود... حالا این مورد یه ورژن پیشرفته از این فیلم بازی کردنا بود اما اگه نخوایم به خودمون دروغ بگیم هممون میدونیم که ماها هم همه یه سری چیزها و خصوصیات خاصی داریم که از دیگران پنهونش میکنیم (یا لا اقل برای همه نمایانش نمیکنیم و فقط جلوی یه سریه خاص از آدما اصلشو نشون میدیم) اما واقعا چرا ما اینجوری هستیم چرا از اینکه همه شخصیت اصلیه ما رو بشناسن میترسیم آیا برای اینه که میترسیم پیششون پذیرفته نشیم؟ویا..( که اگه دلیل اینه خوب پذیرفته نشیم...چه اهمیتی داره؟ مگه غیره اینه که تو اگه خودتو بکشی هم همیشه هستن عده ای که باهات مخالفن؟) چرا باید همیشه نگران رسوا شدنمون باشیم و به خاطر همین قضیه حتما همرنگ جماعت بشیم؟ نکته جالبتر اینه که به نظر من وقتی روی آدما دقیق میشی متوجه میشی تو اکثر آدما اون خصلتی که خیلی سعی دارن روش تاکید کننو ندارن و دقیقا قضیه برعکسه(روی کلمه سعی دارن روش تاکید کنن دقت شود لطفا مثلا من آدمی رو میشناختم که همیشه ادعا میکرد اعتماد به نفس بالایی داره خیلی روی این نکته تاکید داشت (جوری که همه همین فکرو راجع بهش میکردن چون خودش خودشو اینطوری معرفی میکردو نشون میداداما اگه توی ریز رفتارهاش دقت میکردی این عدم اعتماد به نفسش کاملا نمایان بود!!!!) مثلا دقت کردم اکثر آدمایی که خیلی غرور دارن از شکننده ترین آدمان(این قضیه راجع به خودمم صدق میکنه آدمایی که زیادی سرخوش و شاد میزنن تو عمق لایه های وجودیشون با یه غم و غصه های پنهانی دستو پنجه نرم میکننو ... آدمایی که زیادی منم منم میکنن بیشر از دیگران تحت تاثیر قرار میگیرن و تو موقعیتهای خاص خودشونو میبازن و.... به نظر شما چرا اینجوریه؟ پی نوشت: یه زمانی منم خیلی این حالتا رو داشتم(یعنی شاید تو خیلی موقعیتها ترجیح میدادم فیلم بازی کنم..) اما از وقتی خودمو شناختم سعی کردم این اخلاقمو ترک کنم اگرچه بازم یه جاهایی مجبور به رول بازی کردن میشم... الان اگه ناراحت باشم راحت بروز میدم بدون اینکه فیلم بازی کنم که شادم اگه خوشحال باشم با تموم وجودم ابرازش میکنم...اگه حوصله کسیو نداشته باشم بیخود خودمو برای ارتباط باهاش و گوش دادن به صحبتاش و ...مشتاق نشون نمیدم...اگه دوس داشته باشم که...(وهزاران هزار دوس داشتنا و نداشتنای دیگه...) دیگه اصلا برام مهم نیست که پیش شخصیت مقابلم پذیرفته میشم تایید میشم یا نه(حالا این شخصیت هرکی میخواد باشه حتی اگه ارتباط داشتن باهاش برام مهم باشه و بدونم اون رفتارم شاید باعث از دست دادن همیشگیش بشه!!!!)بازم حاضر نیستم خودم نباشم!!!! در کل هرجور که دل خودم بخواد رفتار میکنمو حرف میزنم(بدون هیچ ترسی) به نظرتون اینجوری رفتار کردن خودخواهیه؟
|
|
دلم تنگ است...
دلم میسوزد از باغی که میسوزد.... حالم گرفتست بدون هیچ دلیل خاصی!!! |
|
سلام(اولین سلام در سال جدید!!!)
خوب هستین؟سال جدید چطوره؟عید خوب بود؟ من که کلی مسافرت بودمو دیگه واقعا خسته شدم و زودتر برگشتم خونه!! (چون خیلی جالبه که مامان خانم و آقا بابا یه هفته بعد از من تشریف فرما شدن و من یه هفته تهنا بودم یه داستانک خوندم که خیلی باهاش حال کردم...شما هم اگه حال داشتین بخونینش روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدیدو گرانقیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی میگذشت.ناگهان از بین ۲ اتومبیل پارک شده در کنار خیابان٬پسرکی پاره آجری را به سمت آن مرد پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل آن مرد برخورد کرد.مرد به سرعت توقف کردو از اتومبیلش پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را مورد عتاب قرار داد.پسرک گریان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی که برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب کند. پسرک با گریه گفت:آقا آنجا خیابان خلوتی است.برادر بزگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانایی بلند کردن او را ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم مجبور شدم از پاره آجر استفاده کنم!!!!و مرد بسیار متاثر شد. هرگز در زندگی آنقدر با سرعت حرکت نکنید که دیگران برای جلب توجه شما٬پاره آجر به سویتان پرت کنند. خدا در روح ما زمزمه میکندو با قلب ما حرف میزند.اما بعضی از اوقات به او گوش نمیدهیم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.گهگاه برای جلب توجه ماخدا مجبور میشود پاره آجر به سمت ما پرتاب کند!!!!
|
|
سلام پیشاپیش مبارک با آرزوی بهترینها
|
|
سلام!!!
قبل از نوشت: پراکندگی شدیدی که احتمالا در این پست میبینیدو بزارید به حساب ذهن آشفته م که برای تخلیه ش نیاز به نوشتن یه پست داشتم!!! اصل نوشت: -بازم داره ایام مزخرف عید نزدیک میشه از هیچ تعطیلاتی به اندازه تعطیلات عید بدم نمیاد و در هیچ زمانی به اندازه لحظه سال تحویل دلم نمیگیره -حالا حساب کن امسال عید در حالی که اونا رو هم مثل هر سال پیش خودم ندارم چه عیدی میشه -دلم گرفته خیلی زیاد -من چیکار کنم وقتی با آدمایی که زیادی حساسن نمیتونم سازش داشته باشم...چون دائما ازم میرنجن(اخلاق هاپویی من که معرف حضورتون هست!!! -من اگه چیزی باعث عصبانی شدنم بشه ازش دوری میکنم این واکنش غیر طبیعیه به نظر شما؟ -چقدر توانایی خوبیه که بتونی چیزی یا کسیو که میدونی برخورد باهاش روانتو بهم میزنه بپیچونیش(حتی شده با خالی بندی!!! -من که به عید(خاصه عید امسال با عدم حضور اونا!!!)هیچ علاقه ای نداشته و ندارم و هیچ ذوقیم واسه اومدنش ندارم اما اگه برای شما اینطور نیست(که امیدوارم نباشه!!!)پیشاپیش اومدنشو تبریک میگم -پی نوشت ندارد!!!! |
|
سلام
آپم نمیاد... به همتون سر میزنم پستای جدیدتونم میخونم اما نظرمم نمیاد دوستون دارم زیاد یا علی |
|
قبل از نوشت:
نمیدونم وقتی تحویل پروژه عقب میفته خوشحال خوشحال میشم چون استرس کارم کمی(دقت کنین فقط کمی!!!)کمتر میشه ناراحت میشم چون زمان راحت شدن و استراحت کردنم عقب میفته!!! پی نوشت برای قبل از نوشت!!! افتاده شنبه ۳ اسفند!!! اصل نوشت: گاهی اوقات تو کف این قضیه میمونم که فرهنگ استفاده درست از یه وسیله چیه؟ از اینکه بعضی از افراد از دادن شماره ی همراهشون به بعضیای دیگه خودداری میکردن تعجب میکردم و میگفتم چه لزومی داره وقتی کسیو میشناسی و میدونی در صورت گرفتن شمارت یا دوستته و قراره ارتباط دوستیشو بااین وسیله ام با تو حفظ کنه یا اینکه همکلاسیته و گاهی که لازم باشه خبری از حیطه کلاس و استاد بهت بده و یا فامیلته و ... از دادن شماره خودداری کنی...!!! اما حالا به این نتیجه رسیدم که واقعا به هر آشنایی شماره ندم مگر اینکه طرفمو خوب خوب خوب بشناسم... تا قبل از سفرم به کربلا چندین شماره دائما مزاحم میشدن و انواع و اقسام مسج هارو میدادن و از معرفی طفره میرفتن منم با وجود اینکه سیستم بی محلی و پیش گرفته بودم جواب نمیداد تا اینکه این مسافرت و نبردن گوشیمو و خاموش بودنش به مدت۲ هفته باعث شداز شرشون راحت شم...(یعنی فکر میکردم راحت شدم!!!) حالا باز از امشب شروع شده طرف اسم و فامیلشو میگه بعدم خودشو ساکن یه شهر دیگه معرفی میکنه ادعا میکنه شمارمو از یه دوست(!!!) گرفته حرفشم اينه كه حاضر به كمك كردن راجع به كاراي مربوط به رشتمه!!! نكته جالب قضيه اينجاست كه وقتي ازش ميخوام اسم اون دوست معرف رو بهم بگه ازم ميخواد منطقي(!!!!) رفتار كنم و كنجكاوي نكنم و فقط اگه در حيطه رشتم كمكي خواستم بهش بگم... پي نوشت: -نمرديم و فرق رفتار منطقي و غير منطقيو فهميديم!!! -جالبه وقتي از كسي كمك هم نميخواي به زور ميخوان كمكت كنن فكر كنم فرشته هاي غيبي زياد شدن!!! -چي بگم والا...(لابد آدم منطقي اي نيستم نميدونم!!!) |
|
سلام
فقط یک تحویل پروژه مونده اونم برای روز ۲۹ بهمن یعنی حول حوش ۲ هفته دیگه باورم نمیشه که بالاخره داره این ترمم تموم میشه چون پدرم دراومد خدایی خیلی ترم خفن و پرکاری بود تو این ۲سالی که درس خوندم این ترم دیگه معرکه بود...!!! میخوام از تقویمم بنویسم ... ۱-از پنجره شب٬هم میتوان به تاریکی نگریست و هم به ستارگان درخشان!!! ۲-ستاره بخت هیچکس شوم نیست این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر میکنیم!!! ۳-در قلبتو برای کسی باز نکن٬اونی که دوستت داره خودش کیلید داره!!! ۴-گریه نکردن از سختی دل است٬سختی دل از گناه زیاد٬گناه زیاد از آرزوهای زیاد٬آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ٬فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاو محبت به مال دنیا سرآغاز تمامی خطاهاست... ۵-دنیا سه اصل داه:۱)خاطرات ۲)غم ۳)عشق با اولی زندگی کن ٬دومی را به خاطر سومی تحمل کن!!! ۶-بازیه روزگار را نمیفهمم!!! من تو را دوست دارم٬تو دیگری را و دیگری مرا...و همه ما تنهاییم... ۷-ماهی شده بود باورش...تور اگه بندازن سرش...میشه عروس ماهیا...شاه ماهی میشه همسرش...ماهیه باورش نبود...تور اگه بندازن سرش...نگاه گرم ماهیگیر...میشه نگاه آخرش!!! ۸-زندگی کتابیست پر ماجرا٬هیچ وقت آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز!!! ۹-شاد بودن را از آدم برفی یاد بگیر که با یک پا و دو دست چوبی در سرمای زمستان میخندد!!! ۱۰-تو بزرگ آفریده شدی ٬حق نداری کوچک فکر کنی ۱۱-دریا باش تا اگه کسی سنگ به سویت پرتاب کردی ٬سنگ غرق شود نه آن که تو متلاطم شوی!!! شماره اون جملاتی رو که باهاش بیشتر حال کردین برام بنویسین لطفا یا علی |
|
-رفتن تو یه شرکت و درخواست از اونا برای پذیرفتنم به صورت کار آموز(فقط برای کسب تجربه!!!!)اصلا مهم نیست که بهم حقوقی هم میدن یا نه!!!!
-ثبت نام کلاس والیبال!!! -هنوز مشغول درس خوندنم وبرای گرفتن لیسانس هنوز ۲ سالی کار داره!!! -برنامه کوه جمعه ها!!!! زیادی دارم سرمو شلوغ میکنم نه؟ بعضی ها معتقدند یک کارو محکم بچسبی و تا میتونی خوب انجام بدی و به سرانجام برسونی بعضی ها هم معتقدند همه جا سرک بکشی و تو همه چیز یه ناخنک بزنی!!! بعضی ها هم.... شما چی فکر میکنین؟ |
|
سلام
شک٬دودلی و تردید بدترین عذابیه که از سمت خدا میتونه به یه بنده نازل بشه... این همون تو فضا بودن به زبون امروزیه!!! دعا کنیم دعا کنیم هیچوقت هیچکس دچارش نشه
هیچوقت یادم نمیاد تونسته باشم یک تصمیم هرچند کوچیک و بی اهمیت و با قاطعیت و اطمینان بگیرم خدایا من باید چیکار کنم |
|
سلام
توصیه بی نامی: تحت هر شرایطی فقط بی شعور نباشیم لطفا!!!!(مفهومه؟) ناراحتی؟ عصبانی هستی؟ دلت می خواد خفش کنی؟دلت می خواد سرش داد بزنی؟ همه این کارا رو بکن عیب نداره فقط بی شعور نباش...!!!
پی نوشت: نگرفتی چی میگم؟عیب نداره یکم روی کلمه شعور کیلید کن شاید گرفتی چی می خوام بگم در هر حال نگرفتیم مهم نیست فقط مهم اینه که بی شعور نباشی!!! هنوزم درگیر امتحانام!!! یا علی |
|
یه سلام اضطراری و شاید کوتاه واسه خاطر فرصت کم:
نوشته های تقویمم پارت۲ ۱-از خدا پرسیدم چه چیز تو را ناراحت میکند؟فرمود:هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی بنده ای جز او ندارم ولی او چنان سخن میگوید که انگار من خدای همه هستم الا او....!!! ۲-بهش گفتم منو چقدر دوست داری؟گفت:به اندازه جوهر خودکارم! گفتم خیلی نامردیه٬آخه جوهر خودکارت که یه روز تموم میشه!!! یه لبخند زد و گفت خودکارم اصلا جوهر نداره!!!! ۳-به خاطر تمامی کاستیهایت٬خودرا سرزنش میکنی٬غافل از آنکه کسی در همین نزدیکی تورا به خاطر همینی که هستی دوست میدارد!!! ۴-عشق در لحظه پدید میاید٬دوست داشتن در امتداد زمان٬این اساسی ترین تفاوت این دوست!!! ۵-اینقدر نگو اگر گذشت کنم کوچک میشوم٬اگرکوچک میشدی خدا اینقدر بزرگ نبود!!! ۶-در زندگی مثل زودپز باش هروقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!!!! اینم برا ایندفعه!!! پی نوشت: قالبم خوبه آیا؟هی میخوام از این قالبای خوشگل رنگ روشن بزارم میبینم حوصلم نمیگیره رنگ فونت پستای قبلیمو عوض کنم چون همش سفیده!!! یا علی
پی نوشت روی پی نوشت: امروز تو یه فرهنگ لغت فهمیدم معنی فامیلیم شاد به دنیا آمده است خیلی برام عجیب بود چون اصلا فکر نمیکردم همچین معنی قشنگی داشته باشه!!! بعد با خودم فکر کردم یعنی من واقعا شاد به دنیا اومدم |
|
سلام
یه تقویم دارم که هر از گاهی توش مینویسم یه قسمتی هم توش جدا کردم که هروقت جمله ای یا متنی رو خوندم و باهاش حال کردم اونجا وارد میکنم... هر چند وقت یه بارم همه اون صفحه ها رو میخونم و دوباره کیف میکنم الانم میخوانم یه چندتایی از جمله هایی که بیشتر باهاشون حال کردم و از توش براتون بنویسم... - خدای مهربانم صمیمانه که با تو سخن میگویم٬خطی بر آن میکشند سکوت میکنم٬ناگفته هایم را اجابت کنید لطفا!!! از گفته هایم پشیمانم -حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود٬افسوس که به جای افکارش٬ زخمهای تنش را نشانم دادند و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند!!! -زندگی شراب تلخی است که همه محکوم به نوشیدن آن هستیم پس مینوشیم به سلامتی آنان که دوستشان داریم... -اگر کسی دلتو شکست نفرینش نکن فقط از خدا بخواه که تیکه های شکسته دلت زندگیشو نبره!!! -همیشه تو یه ارتفاعی از جو ابری وجود نداره هرگاه آسمون دلت ابری شد بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی!!! -یکی بود یکی نبود٬وقتی این یکی بود اون یکی نبود...وقتی اون یکی بود این یکی نبود...مهم نیست کی بود کی نبود...مهم اینه که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود!!! واسه این سری بسه دیگه
پی نوشت: ۱)ببخشید جمله ها پراکنده بود حالش به همین دسته بندی نبودنشه!!! ۲)دعا واسه امتحانم یادت نره یا علی |
|
قبل از نوشت!!!!:
امروز کارمو نشونش دادم به جز یه اشکال کوچیک هیچ ایرادی اساسی نتونست بگیره اصل نوشت: سلام امروز میخوام راجع به یه مطلبی باهاتون صحبت کنم که شاید برای خیلیاتون پیش اومده باشه و یا حتی تجربه کرده باشینش...!!! من یه خصلت اخلاقی خاص دارم که در من خیلی قویه این که این خصلت خوبه یا نه نمیشه راجع بهش صحبت کرد آخه هم یه زمانهایی به نفعم شده هم اینکه یه وقتایی بهم ضربه زده اما چون در کلیت نفعش برام بیشتر از ضررش بوده اصراری به ترکش نداشتم اونم اینه که تا کسی کاری به کارم نداشته باشه کار به کارش ندارم(این مفهومش اینه که شروع کننده کل نیستم وکلم بوی خوش قورمه سبزی نمیده خدا رو شکر!!! امــــــــــــــــــــــــا اگه کسی کل کلیو باهام شروع کنه تموم تلاشمو برای سر جا نشوندنش انجام میدم اینجاست که خیلی ریسکارو واسه کم نیووردن حاضرم بپذیرم و یه آلرژیه خاصیم به جمله تو نمیتونی دارم!!!!یعنی فقط کافیه یکمی منو تحریک کنن که مثلا تو فلان کارو نمیتونی بکنی اونوقته که اگه قضیه ارزش اثباتو برام داشته باشه همه نیرو مو کار میگیرم تا بهش ثابت کنم اشتباه میکنه!!! تا الان منو این دنیا کار به کار هم نداشتیم یعنی اون کل کل خاصی نمیکرد منم زیاد کار به کارش نداشتم البته نمیگم همچینم آروم سر جاش نشسته بودا نه!یه وقتایی مرض میریخت و قلقلکم میداد اما اونقدر کوچیک و یا بعضا بی اهمیت بود که یا جوابشو نمیدادم یا یه جوری حلش میکردم... منتهای مراتب الان حدود یک سالی هست که بد کلاهمون رفته تو هم ... در عرض این سال دائم باهام کل کل کرده...اونم نه کل کل های کوچیک از نوعی که واسه عکس العمل نشون دادن در مقابلش تا یه مدتی گیج میزنی... یعنی میشه گفت منم تا این چند وقته هنوز گیج حرکاتش بودم و شاید یه وقتاییم آه و ناله ام در میومد اما دیدم هرچی من بیشتر آه و ناله میکنم اونم پروتر میشه و فکر میکنه کسیه...اما هنوز منو نشناخته از وحشتناکترین کل کل هایی که تو عرض این یک سال باهام کرده این بوده که خواهر و خواهرزاده عزیزمو ازم گرفته شاید تا مدتها از این پیشامدها احساس ناراحتی و نا امیدی میکردم اما یک دفعه حرکت یک فردی منو به خودم اورد و بهم فهموند که بی اعتنایی به کل کل های این دنیا بد داره به ضررم تموم میشه اینه که تصمیم گرفتم جواب کل کلاشو بدم و حالشو خوب جا بیارم!!! شاید اون بتونه خیلی چیزا رو ازم بگیره و یا شاید من در مقابل چیزایی که ازم گرفته هیچ کنترلی نداشته باشم اما من مجبورش میکنم که چیزایی رو که میخوام بهم بده یعنی مجبوره که بده از این به بعد دیگه دور دوره منه قضیه بجنگ تا بجنگیم تجربیات این یک سال به من یاد داه که فقط از چیزایی که دنیا بهم داده نهایت استفاده رو ببرم بدون اینکه بهشون وابستگی پیدا کنم چون برای اینکه روی این قضیه که شاید یه روزی این چیزی رو که بهم داده ازم نگیره هیچ تضمینی نیست اما لا اقل میدونم این توانایی در من هست که اون چیزایی رو که میخوام ازش بگیرم هرچند اگه مجبورم کنه یه زمانی دوباره بهش پس بدم.... پــــــــــــــــــــــس ای دنیای کوچیک بجنگ تا بجنگیم من بیچارت میکنم تو در عرض این یک سال کلی چیزای خیلی خیلی مهم زندگیمو گرفتی عوضش باید تا آخر عمرم کلی چیز بهم بدی اگرچه بازم هیچوقت در مقایسه با چیزایی که ازم گرفتی اون چیزا کم و بی ارزشه و مطمئنا تو تا آخر عمرم به من بدهکار میمونی!!!! یا علی |
|
خیلی دلم گرفته دوست دارم یکم باهاتون دردو دل کنم مامانم یه جمله ای رو همیشه بهم گوشزد میکنه من جمله شو خیلی دوست دارم چون خیلی جاها منو تو فکر میبره مشکل اینجاست که من بعضی وقتا واقعا میمونم که چطوری باید ظرفیتمو تو بعضی موارد بالا ببرم من رشته ای رو که دارم میخونم خیلی دوست دارم و واقعا رشته ای بوده که من به نیت قبولیش تو کنکور شرکت کردم و اگر همون سال اول تو این رشته قبول نمیشدم بدون شک تلاشمو برای سالهای بعدش میکردم تا در نهایت تو همین رشته قبول شم!!! منتها گاهی اوقات فکر میکنم ظرفیت لازمو برای خوندنش ندارم میدونین چیه من واقعا آدم انتقاد پذیریم منتها لحن گفته ها خیلی روم اثر میزاره در صورتی که شاید تو ظاهر اصلا اینطوری نشون ندم اما واقعا انتقادهای تند و تیز خیلی منو بهم میریزه اگرچه چون هیچ وقت در مقابل اون منتقد هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیدم شاید حتی خودش متوجه نشه که چقدر این طرز انتقادش بده و داره تمومی انرژیمو ازم میگیره امروز برای کرکسیون کارم پیش استادم رفتم نمیشه گفت تمام وقت رو طرحم کار کرده بودم یعنی جا داشت تا بیشتر کار کنم اما اونم وحشتناک از کارم انتقاد کرد البته من اسم کارشو نقد نمیزارم چون معتقدم نقد یعنی هم نکات + رو بگی هم نکات منفی رو. متاسفانه این استاد آنچنان روی نکات منفیه طرحم مانور داد که دیگه رسما هنگ کردم تبصره:این که میگن نمره اصلا ملاک نیست و مهم یادگیریه و این حرفا به نظر من چرته چون فقط ادعاست شاید مهم نباشه اما متاسفانه سیستم آموزشی ما روی همین نمره ها داره میچرخه و قضاوت میکنه اگه نمره مهم نیست پس مفهوم تاثیر این معدل ها توی کنکورهای سراسری یا همین ارشد چیه؟کنکورای لعنتی ای که تو سرنوشت چند سال بعدت بی تاثیر نیست!!! علاوه بر اینکه خستگی کار تو تنم مونده انگیزه ادامه کارو ازم گرفته!!! خیلی حالم گرفتست
پی نوشت: ۱)اگه قرار باشه کارم هیچ ایرادی نداشته باشه پس فرق من ـ دانشجو با کسی که اسمش استاده تو چیه؟ ۲)بیشتر از این عصبی میشم که چرا نمیتونم به موقع حرفمو بزنمو لالمونی میگیرم اما وقتی از اون شرایط در میام هزار و یک توجیه دارم که ابرازش هیچ فایده ای نداره و به گوش طرف نمیرسه!!!(این قضیه فقط مربوط به این مورد خاص نیست و به کل مشکلات این سبکی زندگیم مربوط میشه!!!) ۳)از اینکه همیشه کار دیگران و درست در نظر میگیرم و فکر میکنم همیشه اشتباه از طرف خودم بوده حرصم میگیره چون شاید همین طرز فکر که غیر ارادیم هست خیلی جاها منو تو زندگیم عقب انداخته(شاید یکی از دلایلی که اون موقع نمیتونم حرف بزنم همینه چون فکر میکنم مثلا طرف به صرف اینکه استاده داره درست میگه و هیچ اشکالی تو حرفاش نیست و من باید فقط لالمونی بگیرم!!!) ۴)دوستی دارم که نقطه مقابل منه و برعکس من همیشه فکر میکنه این اونه که داره درست حرف میزنه(اگرچه من خودم خیلی جاها این رفتارشو نمیپسندم!!)اما با چشم خودم دارم پیشرفت فوق العادشو چه تو زندگیش و چه تو تحصیلش میبینم
پی نوشت رو پی نوشت: این ۲روزه افتادم به خر کاری فردا دوباره باهاش کلاس دارم میخوام بدونم این دفعه میخواد از چیش ایراد بگیره خیلی خیلی خیلی ممنون از دوستان گلی که تو نظرات خصوصیشون صحبتهای قشنگی زدن واقعا صحبتاتون امیدوارکننده بود ایشالا سر فرصت از تک تمتون تشکر ویژه میکنم |
|
سلام شرمنده امتحاناتم شروع شده اصلا فرصت ندارم ایشالا بعد امتحانا هم به همگی سر میزنم هم آپ میکنم.....شرمنده
پی نوشت!!!! سلام داشتم روي پروژه ام با كامپيوتر كار ميكردم و همينطور آهنگ گوش ميدادم ...يه دفعه يه آهنگي از سياوش اومد كه اسم آهنگش عادته...من خيلي اين آهنگشو دوست دارم و باهاش حال ميكنم... يه دفعه از اونجايي كه خسته شده بودم گفتم يه آنترك به خودم بدم و اين آهنگم تايپ كنم بزارم تو وبلاگ...اينم متن اين آهنگ قشنگ:
هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم اينقدر ظريفي كه با يك نگاه هرزه ميشكني اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه يا روي شيشه چشات غبار آهم بمونه تو پاك و ساده مثل خواب حتي با بوسه ميشكني شكل همه آرزوهام تجسم خواب مني حتي با اينكه هيچكس مثل من عاشق تو نيست پيش تو آينه ي چشام حقيره لايق تو نيست حقيره لايق تو نيست هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم
|
|
همیشه سایتشو میخونم بعضی پستاش وحشتناک میره رو روان من
مخصوصا همونایی که دغدغه فکر من هم هست یه وقتایی وجورایی http://gilaasi.com/1387/09/17/ignore/#comments
پینوشت ۱: ایضا پینوشت ۲: عید قربان پیشاپیش مبارک پی نوشت ۳: یک بچه همیشه میتواند ۳نکته به بزرگسال بیاموزد: ۱-شادبودن بدون دلیل ۲-دائم به کاری مشغول بودن ۳-تقاضا کردن آنچه با تموم وجود میخواهد!!! پی نوشت۴: هیچوقت یادمون نره همیشه این خود ما هستیم که تعیین میکنیم دیگران چگونه با ما رفتار کنند پس هرگاه مورد خشم و عصبانیت دیگران و یا لطافت و مهر و محبت آنها نسبت به خود قرار گرفتیم باید ریشه آنرا در خودمان بیابیم!!!!! |
|
وای امروز از اون روزای خفن بود:
ساعت ۹صبح: فردا یه امتحان ۲۰۰صفحه ای وحشتناک دارم که لای کتابشو باز نکردم تو عمرم ساعت ۱۰ صبح: مامانم خونه نیست و رفته مسافرت ساعت ۱۱ صبح: لوله آب آشپزخونه ترکیده و بابام همیشه از فرصتهایی که مامان منزل نیس نهایت استفاده رو برای جبران خرابکاریهاش میبره وبه فکر افتاده تا لوله رو درست کنه وباز نتیجه اینکه از دیشب شدم مامور تخلیه کلیه کابینتها و جا به جا کردن کلیه خرت و پرتهای آشپزخونه ساعت ۱۲ ظهر: با یه مصیبتی وسایل لازم جهت آشپزی رو از آشپزخونه طبقه پایین منزل به طبقه بالای منزل منتقل میکردم تا مثلا خیر سرم آشپزی کنم!! (اصلنم فکر نکنین که این کارا کلی از وقتمو واسه درس خوندن ازم میگرفت!!!!! ساعت ۱۲.۳۰: دیگه حسابی گوگیجه گرفته بودم!!! واقعا استرس امتحان و بد شدن غذا داشت خفم میکرد -سلام.خوبی؟ -سلام مرسی توچطوری؟چه خبر؟ -هیچی!!کجا رسوندی؟ -هنوز به یک پنجمم نرسیدم -خبر خوش دارم برات -زود باش زودباش بگو -امتحان فردا افتاده ۵شنبه -منو داریییییییییییی -الو.شنیدی؟کجایی؟ -الو آره آره فدات شم قربونت برم تا به حال بهت گفته بودم چقدر دوست داشتنی هستی؟ -بی جنبه یه کنسل شدن امتحان اینقد ذوق داره -ایضا بعد٬ از اینجا بود که نیروهای + به سمت ما سرازیر گردید... ساعت ۱ظهر: در حال خوردن ناهاریم. بابا:به به چه غذای خوشمزه ای!! من: بابا: نه جدا برنجت خیلی خوب شده!!!! من:یه حالتی بینابین و در نهایت: خیلی خر کیفم٬ وقتم زیاد اوردم٬ برم یه فاز به بروبچ نت بدم پی نوشت: -از هیچ کاری به اندازه آشپزی تنفر ندارم چون کلا روانمو بهم میریزه به من بگین براتون کل ظروف یه رستورانو میشورم کلیم حال میکنم اما لطفا تقاضای آشپزی نفرمایید(حتی شما دوست عزیز!!!) این قضیه هم ریشه روانیش برمیگرده به اشکال گیری بیش از حد بابام روی غذا که این عامل باعث ایجاد استرس تو آدم میشه(حالا حساب کنین تعریفی که امروز از غذام کرده چه فازی بهم داده!!!
-واقعا چی میشد که همیشه همینجور پشت هم تو همه چی شانس می اوردیم!!! شرمنده بابت گرفتن وقتتون یا علی |
|
|
|
كساني كه معني دوست داشتن٬عشق و ايثار و خلوص را ميفهمند و خوب ميفهمند٬خدا را به آساني ميشناسند....
اصلن جمله اي كه اول نوشتم به پستم ربطي نداره بيخود دنبال رابطه علت و معلولي نگردين فقط چون باهاش حال كردم نوشتم!!! هميشه وقتي كاراي دانشگاه زياد ميشه يا كلا وقتي به يه كار خاصي مشغول ميشم شديدا ذهنمو درگير ميكنه جوري كه خيلي چيزا رو ديگه نميفهمم بيشتر صداهارو هم نميشنوم مخصوصا اگه اون موضوع برام جذاب باشه مثلا بارها پيش اومده كه مشغول خوندن يه كتاب جذاب بودم بعد مامان يا يكي از اهالي خونه چندين بار صدام زده منم اصلن نشنيدم كه در نهايت مجبور شدم با يه چهره غضب آلود جلوم مواجه بشم در حالي كه چشام از اين توبيخ غير مترقبه اندازه يه بشقاب شده(البته از نوع ميوه خوريش نه غذاخوريش!!!!) خلاصه اگه اين وسط كم خوابي هم اضافه بشه ديگه نور اعلي نور ميشه و رسما توي دنياي خودم سير ميكنم و تو فضام!!! خدا رو شكر از وقتي برگشتم كارام ۱۰۰برابر شده منم بسيار خرسندم چشم بهم بزارم هم ترم تمومه و.... ظرف ۴۸ساعت اخير جهت انجام كاراي دانشگاه فقط۶ساعت خوابيدم فكر كنننننن يعني الان يه ميت متحركم كه علاقه به وبلاگ نويسيش داره رسما اونو به يه ديوونه تموم عيار تبديل ميكنه!!!جالبه كه فردا هم باز بايد ساعت ۵صبح بلند شم و تصميم دارم حتما امشب چند صفحه ايم از يه كتاب(ازنوع غيردرسيشو)بخونم!!!(يكي نيست بهم بگه باباااااااااااااا اكتيو٬فعاليسم٬انرژييييييي) پي نوشت: -نميدونم چرا احساس شباهت غريبي با شهرام بي مخ در خود حس ميكنم!!!!(شما ميتونين اين مريضي رواني رو در منو ريشه يابي كنين لطفا!!؟؟) -وقتي درگيري ذهني اونم از نوع دانشگاهيشو دارم دائمازيرلب با خودم حرف ميزنم و بعضا ميخندم!!! به نظر شما اين قضيه هم علت رواني داره؟ -ديروز اومدم سوار اين ون ها هستن كه رنگشونم سبزه بشم ديدم پرمسافره منم كه از دانشگاه برميگشتم دستمم پر برگه و خرت وپرت بود پريدم تو ميخواستم روي اين صندليهاش كه سر راهه بشينم بازش كردم و گرومب هيكلمو انداختم روش بعد آقاي پشت سريم ميگه خانم يه لحظه بلند شو منم دوباره با چشاي بشقابي بلند شدم ديدم هنوز نصفه صندليرو باز نكردم!!!!(به عبارتي روي پشتي صندلي نشسته بودم)بعدتا آخر مجبور شدم هي بيرونو نگاه كنموسوت بزنم!!! -من از اين رئيس جمهور آمريكا خوشم مياد!!!!! |
|
سلام
خیلی بده که یه وقتی در شرایطی قرار بگیری که چندین حست با هم قاطی شده باشه جوری که نتونی تشخیص بدی باید به کدومشون بیشتر توجه کنی کدومش ارزش بیشتری برای رسیدگی داره و به کدوم میتونی اهمیتی ندی... یه وقتایی فک میکنم واقعا چرا با وجود تمومی تلاشی که برای متنوع کردن زندگیم میکنم اما باز هم به همون روزمرگیهای همیشه برمیخورم همیشه یه سری استرسا که باهاته و دائم تو زندگیت تکرار میشه همیشه یه روندو داری طی میکنی حتی اگه پیشرفتی داری میکنی بازم یه روند ثابت پیشرفتو داری میگذرونی... به طور کلی آدم عصبی هستم و تقریبا میشه گفت این عصبی بودنم در رفتارهای عادی روزمره ی من هم نمایان.... مثلا وقتی حال ندارم و نمیتونم تند راه برم تند حرف بزنم و تند غذا بخورم و مجبورم با یه متانت خاصی این کارارو انجام بدم خیلی از این قضیه لذت میبرم به همون نسبت در نشون دادن احساساتم هم خیلی هیجانی عمل میکنم مثلا روزی که شاد باشم همه عالم و آدم میفهمن که بی نام امروز شاده همه اینا رو گفتم که براتون از حالتی که این چند وقته برام پیش اومده بگم (به عبارتی یه درد دل ساده و احتمالا شنیدن راهکارهای احتمالی از طرف شما عزیزان...) نمیدونم چرا چند وقتیه که اینجوری شدم...آروم شدم مثل وقتایی که از بی حالی نمیتونم سریع عمل کنم در حالی که هیچ مشکل جسمی ندارم حالا این بخشش خیلی مهم نیست بخش دومش برام مهمتره ...نمیدونم چرا جدیدا اینقدر بی احساس شدم...یعنی میدونین دیگه نه مثل قبلنا از موضوعات شاد اونقدر شاد میشم که همه رو شاد کنم و نه اونقدر ناراحت که مشکلی برای کسی ایجاد کنم نمیدونم این حالت خوبه یا نه اما خودم به شخصه از این حالت خنثی که در من ایجاد شده حالم بد میشه مرسي كه تحملم كردين قربون همگي |
|
همهمه...شلوغي...ازدحام
دلهره...اضطراب...فضاي جديد و ناشناخته... دائما با خودت حرف ميزني ... نميدوني اصلا اومدنت درست بوده يا نه!!! به مرزها فكر ميكني...هموناييكه يه زماني دغدغه ذهنت بودن...مرز بين كفر و ايمان...مرز بين بودن و نبودن...مرز بين خواستن و نخواستن سوال پشت سوال ذهنتو پر كرده... از شيشه بيرونو نگاه ميكني...هنوز تو مسيري...هنوز داري راهو طي ميكني...نميدوني چيكار كني!!! ورد بخوني...ذكر بگي؟؟؟ نه... خيلي وقته با اين چيزا فاصله گرفتي...حالا ديگه يه جور ديگه اي...شرايطت با 5-6 سال پيش خيلي فرق داره...يه سري چيزا رو قبول نداري ديگه!!! به يه سري چيزاي ديگه هم اعتقاد پيدا كردي... يه مرز ديگه مونده...مرز بين درست و غلط...وااااااي گيرترين مرز ممكنه!!!! تو با آدمايي كه باهات تو اين سفر همراهن خيلي فاصله داري!!! اونا يه جورين تو يه جور ديگه...اونا يه جور فكر ميكنن تو يه جور ديگه... خيلي جاها زبونشونو نميفهمي ها اما نميخواي با زبون خودتم چيزي بهشون بگي... داري نزديك ميشي خيلي ديگه نمونده... نزديك شدي...نزديك نزديك... دائما دلهره ات بيشتر ميشه...ميگن آماده شين رسيدين...پياده شين... از ماشين پياده ميشي... هنوز چند ساعتي براي رسيدن به خودش فاصله داري.... وااااااي كه چقدر اين چند ساعت طولاني شده.... اه...كلافه شدم!!! حداقل رفتنش تو رو از اين برزخ در مياره!!!هرچي باشه تحمل دوزخ از برزخ راحت تره... بهت ميگن حالا اگه ميخواي بري برو... هنوزم تو توهمي...نميفهمي كجا قرار گرفتي...هي با خودت ميگي يعني چي ميشه؟اصلا بايد برم يا نه؟... قرار گرفتن تو ورودي پاهات ديگه ياري نميكنن...چرا اينقد گريه م گرفته؟....ا دیوونه چرا گريه ميكني؟...برو تو...خيلي وقته منتظر اين فرصتي...برو ديگه مگه نميخواستي همه چيو بهشون بگي؟ مگه نميخواستي...ديگه پاهام داره خودش ميره...نميفهمم چطوري داره مسير طي ميشه؟ چقدر هواي اينجا براي من سنگينه؟ اين ريه ها هيچوقت تحمل تنفس تو اين هواي پاك و خوشبو رو نداره...ديگه به هواي آلوده عادت كرده...اينجا هواش زيادي برام تميزه... چيكار كنم انگار نميتونم نفس بكشم... نفس عميق...نفس عميق...واي چه همهمه اي...چه ازدحامي...چه جمعيتي!!!! چقدر صداي ناله...چقدر اشك شوق... چقدر چشمهاي براق...چشمهايي كه از ديدنشون لذت ميبري...چقدر معنويت...چقدر حس فاصله...حس فاصله... اينقدر بزرگي و عظمت جلو چشماته كه يهو همه چي يادت ميره!!! من براي چي اومده اينجا؟؟؟ اصلا چي ميخواستم بگم؟؟؟ واي خدايا من چرا اينجوري شدم؟ چرا حس ميكنم دوباره از بعد زمان خارج شدم... من اينجا تو بعد مكان غرق شدم... فقط فضاي اينجا رو حس ميكنم...وا چرا اينجوري شدم؟...شدم عين يه مترسك...دارم همه رو نگاه ميكنم...انگار تا حالا آدم نديدم!!! ديگه گريه نميكنم...مبهوت گريه هاي اطرافيانم شدم...اينا چرا وقتي گريه ميكنن لبخند هم ميزنن؟؟؟چرا وقتي دارن گريه ميكنن چشماشونم برق ميزنه؟ اصلا چرا گريه ميكنن؟پس چرا من ديگه گريه م نمياد؟ چرا هميشه من اينجوريم وقتي بقيه گريه ميكنن گريه من قطع ميشه...فقط مبهوت اشك اين و اون ميشم...واي اومده بودم اينجا چي بگم؟!!! همه حرفام يادم رفته..ديگه هيچي يادم نمياد!!!! (شدم مثل وقت امتحان شفاهي دوران مدرسه اون وقتايي كه درسمو كامل نخونده بودم!!!) پس حتما اين بارم درسمو كامل نخوندم كه همه چي يادم رفته... خدايا كمكم كن... چقدر نور!!!!!!! واي تا الان توجه نكرده بودم اينجا چقدر نورانيه!!! آهان...داره يه چيزايي يادم مياد...يه تصويرايي از جلو چشمام رد ميشه...دوستامن دارم ميبينمشون...چهره تك تكشون از جلو چشمام رد ميشه... آخيش راحت شدم...واضح تر شدن..حرفايي كه موقع اومدن بهم گفته بودن تو گوشم دوباره صدا ميكه همشونو عين طوطي زير لب تكرار ميكنم...!!! همه رو حفظ كرده بودم كه اينجا بگم...كم كم داره بقيه هم يادم ميان...بهم گفته بود دوست داره اينجا باشه...عين جملش كه تو اس ام اسش خونده بودم يادم اومد...اونم از فاصله اش با انجا و اينجايها ميناليد اما از عشقش به اومدن به اينجا حرف ميزد... خدا رو شكر جملات تك تك فاميل اونايي كه تو آخرين لحظه با اون حالت خاص ازم خواسته بودن ازشون ياد كنم از ذهنم رد شدن... خدايا حالا با اين همه هجوم تصاوير ذهني چيكار كنم؟ گيج شدم...يعني من فقط براي همين اين همه راهو اومده بودم؟ بازم حس كوچيكي بيش از حد ...بازم حس بزرگي بيش از حد ميزبان... همش توي يه توهم گذشت... هنوزم نميتونم باور كنم كه يه هفته ميزبان من امام حسيني بوده كه تو كوچيكي تو روضه هاش شركت ميكردم...(همون وقتي كه اونجا هم با حيرت گريه اطرافينمو نگاه ميكردم و نميفهميدم يعني چي!!!) هنوزم نميتونم باور كنم كه تو اين يه هفته ميزبانم حضرت علي اي بوده كه پايه مذهب من محسوب ميشه... من لياقت اين همه خوبي رو نداشتم... كاش ميفهمیدم که بايد چطور از فرصتم استفاده کنم!!!...كاش دلم براي همتون تنگ شده بود...ببخشيد كه اينقدر طولاني شد...اگرچه همه اونچه كه اين هفته بر من گذشته هيچ كدوم تعريف كردني نبود همهشون حس كردني بود كه فقط با قرار گرفتن در اون فضا قابل دركه... فقط اميدوارم هركسي كه عشق به اين سفر داره نصيبش بشه و مهمتر اونكه اگه اين سفر نصيبش شد بتونه نهايت استفاده رو ببره!!! شرمنده همگی حتما سر فرصت جواب کامنتهاتونو میدم |
|
سلاممممممممممم
حتما خوبم که اینطوری سلام کردم... شما چطورین؟ عالی بود...واقعا عالی بود...یادم نمیاد آخرین بار کی اینقد خندیده بودم و کی اینقد بهم خوش گذشته بود... شهر بدی نبود فقط یکم زیادی شلوغ بود و وقتتو توی راه تلف میکرد یکمم زیادی سرد بود به عبارتی یه فریزر متحرک بود... (الحمدلله منم مث همیشه حرف مامانمو گوش داده بودم کاپشنمم جا نذاشته بودم!!!! کارای پروژه هم خیلی خوب پیش رفت و همکاری زنجانیها واقعا خوب بود فقط مشکل زبون بود!!! (نمیدونی چه کیفی داره که تو سه ساعت به فارسی نطق کنی طرفم با دقت گوش بده بعد تو جوابت با ۲ کلمه ترکی سروتهشو هم بیاره و تو رو بزاره تو خماری در کل واقعا مسافرت لذت بخشی بود هم از جهت درسی نتیجه داد هم از لحاظ تفریح واقعا عالی بود... ممنون از اینکه تو مدت نبودم بودید!!!
پی نوشت: ۱)وقتی یه هفته دانشگاه نری بعد مجبور باشی بعد از یه هفته ۵ صبح بلند شی که آماده شی بری دانشگاه چه حسی داری؟؟؟؟ ۲)عجب چاقوهای خوراکی بود لامصب...دوست داشتم همشونو بخرم...!!! یا علی |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آدم کاملا قاطی که دنبال یه جایی میگرده حرفاشو بزنه...
جایی که مطمئن باشه اونایی که نباید حرفای دلشو بفهمن نمیفهمن!!! salam_zendegi33@yahoo.com |
|
RSS
|